دلنوشته (روز 382)

با گذشت این مدت

هنوزم زخمش خوب نشده

پهلو دردم تشدید شده

این روزا خیلی عصبی ام

گم شدم تو این زندگی


نمیدونم دیگه چیکار کنم ؟ ؟!!!

شاید یه بار دیگه برم سراغ قرص

اما اینبار تو یه جای خلوت

بدجوری دیگه نمی کشم

بقول یه دوست "خیلی محکم نمیکشم"

این روزا دلم فقط خوشه به بودنه کیان

اگه نبود خیلی اتفاق های ناگوار می افتاد

البته اونم دیگه سمت من نیست...

بنظرم اونم راحت میتونه با نبودن من کنار بیاد یه فکرایی تو سرم هست منتظرم ببینم تا روز 416 چه اتفاقاتی می افته




البته مسبب این روزها خودش رو کشید کنار!!!!

خیلی راحت گذاشت رفت

من موندم و یه زندگیه سگی

که به زور شباش روز میشه و روزاش شب...

بهتره خیلی باز نکنم داستان زندگیمو...

دیگه حوصله خودمم ندارم ...

تو این روزا

یا

بهتر بگم تو این مدت یه روز خوش ندیدم

امیدوارم خوشی تو زندگی همه باشه...

/ 1 نظر / 45 بازدید